
رحمان، رزمنده سال های نسبتاً دور ایران، اکنون در یک موسسه ارتباطات بین المللی کار می کند. در سفری به لبنان، شبی با دختری (ژولیت)که مسئول یک کافه رستوران است آشنا می شود که اصلیتی ایرانی دارد. در ملاقات های بعد این دو به هم علاقمند می شوند و ژولیت که بنا بر مطالعاتش اکنون مسلمان شده (و نامش را آمنه گذاشته)به عقد رحمان در میاید. مادر و خواهررحمان که آرزوهای دیگری برای او دارند از این قضیه راضی نیستند و از روز اول با آمنه به مخالفت بر می خیزند. آمنه که به دقت متون قرآنی را مطالعه کرده و می کند، با دیدن رفتارهای ایرانیان به ظاهر مسلمان شروع به بیان تفاوت ا...
ادامه مطلب