به نام خدا وند بخشنده و مهربان
نام داستان
عاقبت عشق خیابانی
نویسنده مبینا نظرلو
مقدمه
باسلام خدمت خواننده ی این داستان .این داستان پر فراز و نشیب از زندگی دختری روایت میکند که رابطه ی مناسبی با والدین خود ندارد مخصوصا با مادرش و لطمه هایی که بخواطر این مشکل میخورد هدف از نوشتن این داستان این است دختران جامعه ما مخصوصا نوجوانان با مشکل جدی ومتاستفانه همه گیرشده ای به نام دوستی های خیابانی اشنا و بتوانند به زبانی ساده ان را درک و از ان دوری کنند چون این مشکل باعث وارد شدن لطمه هایی غیرقابل جبران به روح وروان پاک و همچو ایینه ی نوجوانان میشود که در ادامه به ان خواهیم پرداخت
با تشکر مبینا نظرلو
قسمت اول
من کیستم
نامم مینا صالحی پور است .14سال سن دارم .من دختری سفید رو با چشمانی سبز و مو های بور هستم . پدر و مادرم هردو مشغول به کار هستند و من تک فرزند هستم. در کلاس هفتم درس میخوانم و از نظر دبیرانم من بسیار با هوش هستم اندامم متناسب و قدبلند هستم از دبیرستان تا منزل ما راهی نیست پدر ومادر هر دو پزشک هستند ما در شهر تهران زندگی میکنیم من با اینکه اغلب اوقات تنها هستم ولی ماجرا های جالبی در زندگی دارم
قسمت دوم
همه چیز از انجا شروع شد....
از روز های اول سال تحصیلی بود تازه به کلاس هفتم امده بودم و همه چیز برایم جالب بود. ولی بعد از گذشت 8 روز در راه بازگشت از مدرسه بودم که صدای خنده های چند جوان به گوشم خورد و ناخود اگاه نگاهی کردم چند پسر جوان مشغول شوخی و خنده با هم بودند ولی در بین ان جوانان یکی توجه مرا جلب کرد پسری با چشم و مو های مشکی و پوستی سفید و چهره ای مغرور که هیبت مردانه اش را تکمیل میکرد . برگشت تامرا دید چشمکی تحویلم داد حس کردم رنگم به سرخی گراییده پس سریع تر دور شدم کل ان روز فکرم مشغول ان پسر بود نامی که در ذهنم برای او انتخاب کردم به چهره اش می امد( چشم مشکی ) از ان روز به بعد طلسم میگفت که باید هر روز خدا او جلو راه من باشد در این چند روز یا بهتر بگویم یک هفته درسم به کل افت کرد . اعصابم مداوم درگیر بود و تمرکز نداشتم سر زنگ عربی داشتم کتاب علومم را مطالعه میکردم و........ ولی یک روز داشتم وارد کوچه میشدم کسی دقیقا رو به روی من میامد خود خودش بود چشم مشکی!!!!!! امد جلو گفت ( سلام خانم صالحی پورببخشید مزاحمتان میشوم من معین هستم....) در حین اینکه خیلی سنگین نگاهم میکرد تکه کاغذی به سمتم اورد ادامه داد( نمیخواهم اصراری کنم که تماس بگیرید اگر مایل هستید باهم در تماس باشیم من خیلی از شما خوشم امده است .)ناخوداگاه کاغذ را از او گرفتم و گفتم (اقا معین اگر پدرم ما را باهم ببیند برای هر دونفر ما خطرناک خواهدبود ) لبخندی زد و بدون خداحافظی پشتش را به من کرد و رفت من هم به راهم ادامه دادم کسی خانه نبود کلیدم را انداختم و در را باز کردم به داخل خانه رفتم لباس هایم را عوض کردم و غذا را گرم کردم در حال خوردن غذا بودم که به یاد حرف ها و ان کاغذ افتادم
قسمت سوم
جنگ بین قلب و ذهن
کاغذ را برداشتم نگاهی به آن کردم شماره تلفن بود قلبم داد زد (اهوی دیوونه زنگ بزن)ذهنم گفت(به حرف آون دیوونه گوش نکن اون فقط زمان حال رو در نظر داره) سر هردوی شان داد کشیدم(بهتره زود تر خفه شید حوصله ندارم و علاوه بر اون کار های روی هم تلنبار شده ی زیادی هم دارم ) بعد هم با خودم زمزمه کردم ( حالا شاید عصری یه پی ام دادم). مشغول خوردن غذا شدم بعد هم کتاب هایم را باز کردم و تا حدود ساعت 8 عصر خودم را تی اتاقم حبس کردم و مشغول خواندن کتاب هایم شدم به تازگی در یک مسابقه ی داستان نویسی شرکت کرده بودم موضوع اصلی اخلاق بود دلم میخواست در مورد رابطه ی دختران و مادران در جلوگیری از فساد اخلاقی باشد پس پریدم پشت کامپیوتر و شروع به تایپ کردن کردم ساعت 8 و 20 دقیقه بود مامان و بابا باید خانه میشدند زنگ ایفون به صدا در امد رفت نگاه کردم پدر و مادر بودند برای یک لحظه دلم پر کشید که در اغوششان باشم ولی دکمه را زدم در باز شد با خود گفتم (دیگه بچه نیستی و کار های مهم تری داری )حق با خودم بود پس رفتم توی اتاقم و باز هم مشغول خواندن شدم وقتی صبح از خواب بیدار شدم دلم میخواست زود تر بعدازظهر شود تا معین را ببینم ولی انگار غیب شده بود بعد از گذشت 10 روز دوباره یاد کاغذ افتادم در خانه تنها بودم تلفن همراهم را برداشتم دکمه ها را زدم قلبم بر عقلم پیروز شده بود
قسمت چهارم
گفت و گو های اولیه
تلفن بوق میزد بیب .....بیب.....بیب ......بیب تا اینکه صدایی بم و مردانه گفت
_الو سلام بفرمایید
با دست پاچگی گفتم سلام ببخشید اقا معین
_بله خودم هستم خانم صالحی پور داشتم تماستان نا امید میشدم
اقا معین من جواب سوالم را میخواهم چرا من را انتخاب کردید
حس کردم صدایش از کلفتی در امد و کمی نرم شد
_خب ساده است شما هم زیبا هستید هم متین و هم صداقتی که در نگاه شما موج میزند در نگاه دخترا دیگر نیست علاوه براین ها به نظرم شما باید دختر باهوشی باشید رک بگویم به نظرم همه ی دختران خنگ بودند تا اینکه شما را دیدم
+ببخشید باید بروم خداحافظ
_ خدا پشت و پناهتان خدا حافظ
درکم کنید دختری تنها حق دارد جذب این تعریف های دیگران شود پیامی امد با این متن
سلام مجدد خدمت ملکه ی زیبایی های قلبم ملکه فرصت دارید باهم بیرون برویم
پاسخ دادم
+نه من هنوز شما را نمیشناسم
_ببخشید معین فروغی هستم 19ساله در رشته ی مهندسی عمران تحصیل میکنم
+من هم مینا صالحی پور دانش اموز کلاس هفتم هستم و14 سال سن دارم
_ خیالتان راحت من همه چیز را در مورد شما میدانم
+به هرحال پاسخ من تغیری نمیکند این شناخت ها کافی نیست .
قسمت پنجم
بعد از کشف احساسی عجیب
بین خودمان باشد بعد از اینکه کمی با او صحبت کردم یا دقیق تر بگویم درحین صحبت با او دلم لرزید دختر مغروری بودم که حالا مانده بره ای رام پسر جوانی که میگفت دوستم دارد شدم کمی ترس کمی نفرت و کمی احساسی که نمیدانم چیست فقط میدانم که دلباخته ی او شده بودم شب را هرجور بود به صبح رساندم و صبح را به بعد از ظهر در راه باز گشت از مدرسه معین را دیدم کت و شلوار نوک مدادی رنگ به همراه بلوزی سفید و کراوات مدادی رنگ به تن داشت نگاهی گرم و صمیمی و لبخند شیرینی تقدیمم کرد من هم چشمک زیبایی تقدیمش کردم وقتی رسیدم خانه موبایلم دیوانه وار زنگ میخورد معین بود حواسم سر جایش نبود صدایش هوش از سرم میبرد
+سلام عزیزم
_سلام خاتون
+خوبی
_قبل از اینکه صداتو بشنوم نه ولی الان کسی تو دنیا به خوبی من نیست امروز وقت داری بریم بیرون
+بزار ببینم ساعت 4تا5 کلاس زبان دارم بعدش اره چراکه نه
_ کدوم موسسه ؟
+موسسه نسیم دانش کلاس خانم نیساری پور
_ ماشینمو که دیدی اومدنی با همون میام دنبالت بعد از کلاس یک راست بیا تو ماشین
+کدوم ماشین
_206 مشکی شیشه دودی یه خرس سفید هم پشت شیشه گذاشتم
+باش حتما خداحافظ عزیزم
_خدا حافظ تک بانوی قلبم
نمیدانم چرا این حماقت را کردم عاقل نبودم شاید هم مجنون شده بودم ولی برای اولین بار تصمیم گرفتم دلربا باشم پس چادر سیاهم را که کلاس رفتنی سر میکردم در اوردم و شلوار لوله تفنگی مشکی ام را همراه مانتوی کوتاه قرمز رنگ به همرا مکمل کیف و کفش قرمز و روسری سیاه پوشیدم ماتیک تریاکی رنگم را به روی لب کشیدم و بعد جلوی اینه قدی ایستادم خدایا من اینقدر زیبا بودم که خودم خبر نداشتم وقت کلاسم شد تاکسی گرفتم و به کلاس رفتم بعد از کلاس هم یک راست سوار 206 مشکی شدم معین با مهربانی گفت
_سلام خاتون چه زیبا شدید
+علیک سلام لوس نشو معین اینجا بودن برای من خطرناک است
_ چشم بانو چشم
رفتیم یک ابمیوه فروشی واب انار خوردیم حقیقتش دلم میخواست هدیه ای هرچند کوچک به من بدهد وقتی سوار ماشین شدیم یک شاخه گل رز قرمز که یک کارت زیبا با عنوان تقدیم به جاویدان بانوی قلبم داشت را معین به من داد با نرمی گفتم
+اینقدر بانو و خاتون نگو دوس ندارم
_ پس میگم خانمم ولی یک شرط دارد
+چه شرطی ؟
_ باید به من بگی اقامون
تقریبا روی من خم شدیه بود اتش هوس در چشمان سیاهش زبانه میکشید لبانش را به سمت لبانم می اورد سرم را کنار کشیدم باصدای جیغ مانندی گفتم
+معین حدو حدود خودت رو نگه دار دلم نمیخواد اخرین باری باشه که باهم هستیم
_ از دخترای نجیب خوشم میاد ولی دخترای نانجیب اگه یکی از اونا بودی تو هم لباتو سمت من می اوردی خوشحالم این بار صیدم خوب بود
+این بار؟
_ چیه فکر کردی اولین باره دوس دختر دارم
+خب نه
_ خوبه تو چی ؟
+اولین باره دوس پسر دارم
_ چه عالی
+میشه حرکت کنیم
_ معلومه خانومم
نزدیک خانه پیاده ام کرد و گفت خاتون نه ببخشید بانو وای قاطی کردم خانومم اس فراموش نشه خداحافظ بعد هم با سرعت زیادی دور شد من هم به سمت خانه روانه شدم درس هایم را خواندم ولی فقط خواندم دلم گیر حرف هایش بود بانو و خاتون گفتنش مرا به خنده وا میداشت ان شب حس کردم نیاز شدید به حضور مادرم دارم ساعت 8 بودمادر و پدر امدند و در را باز کردم کارت گل را عوض کرده بودم و کارتی با عنوان تقدیم به بهترین مامان و بابای دنیا را رویش چسبانده بودم بابا شیرینی خریده بود و من هم چای را داغ کرده بودم وقتی بالا امدند دویدم توی بغلشان ارمش خاصی داشتم و چند ماهی به همین حالت گذشت و من کلاس های بیشتری ازجمله ایروبیکو کلاس ویلون (چون میدانستم دوست دارد) باشگاه و......میرفتم تا بعد کلاس او را هم ببینم
قسمت ششم
افت درسی کار دستم داد
6ماهی از دوستی ام بامعین میگذشت واکثر وقتم را با او بودم تا اینکه یک روز پشت بلندگوی مدرسه صدایم کردند مینا صالحی پور دفتر مدیر همیشه همه را برای رفتن به دفتر اطلاعات صدا میکردند به هر حالی بود رفتم و خیلی مودبانه در زدم وباصدای خانم امیری که گفت بفرمایید وارد دفتر شدم و یک دفعه تنم یخ کرد امکان نداشت که مامان و بابا الان توی مدرسه باشند ان هم با قیافه هایی عصبانی که گرگ راهم فراری میدهد مدیر همه ی مارا دعوت به نشستن کرد و خیلی رک و پوستکنده به من گفت (مینا جان دخترم هیچ دلم نمیخواد که بهت بگم اگه با همین روال پیش بری باید اخرسال از مدرسه ی ما بری بیرون چون میدونی نمره قبولی مدرسه ی ما 15 و خب میانگین نمرات مستمری تو 10شده امیدوارم توی 14 روزی که به امتحانات مونده بتونی نمره 15 به دست بیاری وگرنه مجبورم میکنی که حکم اخراجت رو صادر کنم)پدر و مادم مثل دیوانه ها با خشم جنون نگاهم میکردند مجبورم کردند تعهد نامه ای امضا کنم خانه که امدم زنگ زدم به معیین و بهش گفتم که امروز چه اتفاقی افتاد و میخوام دو هفته ازت دور باشم
_مینا دیوونه شدی شایدتو اینقدر سنگدل باشی که بتونی دو هفته از من دور باشی ولی من اگه ی روز ازت دور باشم شک نکن اولین کاری که میکنم اینکه خودکشی میکنم
+عزیزم من واقعا به این جدایی موقتی احتیاج دارم تازه اگه وقت اضافه بیارم شک نکن باهم هستیم
_ سعی کن فراموشم نکنی خداحافظ
+اخه دیوونه کی تا حالا نفسشو فراموش کرده خداحافظ
بعد از این مکالمه نگاهی به نمراتم انداختم ریاضی ام بیش از حد پایین بود یادم امد هانیه او باهوش ترین دختر در زمینه ی ریاضی و همچنین پسر باز ترین دختر بود و یک کانال داشت به نام ارزش خون من برابر با قلب توست ؟ زنگ زدم صدایی غمگین و حزن الود گفت
_الو بله
+سلام هانیه مینا هستم میخواستم ببینم وقت داری بیام پیشت هم درمورد ی موضوعی باهات حرف بزنم و هم ریاضی هام رو یادم بدی
صدای فریاد بلندی از ان سوی خط گوشم را ازرد صدایی پسری بود که میکفت کثافت باز به کی زنگ زدی یک لحظه عصبانی شدم از این سو ی خط دادزدم مینا هستم هم کلاس هانیه صدای پسر غریبه ارام شد و هانیه ادامه داد
_مرسی عزیزم اره حتما ساعت 2 بیا تا ساعت 5 کار کنیم بعدش هم خودم میبرمت خونتون
+تشکر واس چیه وظیفه ام بود ممنونم تابعد
_ تا بعد ساعت 1بود تا ساعت 2 غذایم را خوردم کتاب هایم را در کیفم گذاشتم گوشی را میخوستم بردارم ولی دلم میفت نه دیگه تا 14 روز قرار نیست صحبت کنی پس برنداشتم تاکسی گرفتم وبه سمت خانه هانیه رفتم زنگ در را زدم پسری با چشمانی به رنگ سیاه و مو هایی لخت و پوستی سفید با نجابت تمام در را باز کرد
_شما ؟
+سلام من مینا هستم همکلاسی هانیه
_بفرمایید داخل .
عطاعت کردم و در ذهن به خود میگفتم این پسر چقدر شبیه معین است که صدای بسته شدن در مرا به خود اورد. در اتاق باز شد هانیه با لباس استین کوتاه و دستانی که جای تیغ های خون بازی اش و کبودی های زیادی توجه ادم را جلب میکرد و موهای قهوه ای رنگش را از بالا بسته بود وشلوار جذبی هم به پا داشت به من سلام کرد و خوش امد گفت جواب سلامش را دادم به داخل اتاقش رفتیم
_خب مینا جون کدام مهم تره درس یا مشکلت ؟
+تو درسا قبول نشم باید بیخیال عشقم شم پس اول درس
تا حدود ساعت 4 تمام ایرادات ریاضی ام رفع شد و نوبت مشکلم شد شروع کردم
+هانیه جون اصلا نمیدونم چیکار کنم اگه از درسام عقب بمونم مامان و بابام میفهمن با معین دوستم
با گفتن کلمه ی معین هانیه مثل گچ سفید شد
_معین فروغی رو که نمیگی ؟
+اره خودشه
_ی نصیحت خواهرانه معین رو بزار کنار ی مدتی باهاش بودم و این خط هایی که رو دستم میبینی حاصل عشق دروغین اون اشغاله
+اون کسی که تو بهش میگی اشغال الان همه ی دنیای منه
صدایی امد (هانیه بیا بیرون کارت دارم ) صدای همان پسری بود که وقت امدن در را برایم باز کرد هانیه بیرون رفت رفتم پشت در و فال گوش ایستادم
_هانیه شماره ی من رو بده به مینا خیلی ازش خوشم اومده
+نمیزارم روح پاک و نجیب اون رو مثل روح من خدشه دار کنی داریوش منم گول این حرفت رو خوردم که معین از تو خوشش اومده و شمارمو و روح وروانمو در اختیار شما دوتا روانی کثیف گذاشتم
_ما که نمیخواییم بابا از ماجرای حسین بویی ببره میخواییم یا حداقل میخوایی ؟
+حتی به قیمت فهمیدن ماجرا هم تموم شه نه نمیدم
سریع کتاب هایم را جمع کردم و باسرعت از اتاق خارج شدم داریوش به نظرم بیشتر شبیه گرگی خونخوار ودرنده امد و ها نیه فرشته ی زخمی بود که میخواست از من مراقبت کند خداحافظی سردی با داریوش وخدافظی گرمی با هانیه و به او گفتم که هروقت بخواهد میتواند به خانه ی ما بییاید مدتی که گذشت من هانیه با هم صمیمی تر شدیم ولی او همچنان متقد بود که معین گرگی درنده است که تا کنون دختران زیادی را به دام هوس های خود انداخته بعد از پایان امتحانات و رسید معدل من از 10به 18اولین تماس را با معین گرفتم
+الو سلام ببخشید اقای فروغی؟
_بله مینا جون خودمم چ خبر از امتحانات ؟
+معین جونم عالی بود معدلم اومد به 18
_وای عالیه امروز باید جشن بگیریم کی وقت داری بریم بیرون ؟
+هر وقت که بگی ولی یکی از دوستامم باید بیاد
_ساعت 2 دوستت رو هم بیار منم دوستمو میارم
+باش تا بعد
_تا بعد
معین که قطع کرد سریع شماره ی هانیه را گرفتم و به او گفتم که ساعت دو نزد من بیاید
قسمت هفتم
گرگی نهان در نقاب عشق
سوارشید خانوما جمله ای بود که بعد از 14 روزدوری از معین شنیده بودم هانیه صندلی عقب نشست و من روی صندلی جلو نشستم دلم میخواست سر م را روی شانه های عظیم مردی که قرار بود مرد زندگی من باشد بگزارم ولی ادب حکم دیگر داشت در خودم غرق بودم که معین ترمز کرد و دوستش واردماشین شد نفس در سینه ی من و هانیه حبس شد پسر کسی جز داریوش برادر هانیه نبود انتظار داشتم که داریوش هانیه را به باد کتک ببندد ولی او با دیدن خواهرش و من خندید و گفت( معین میبینم خواهرم یا عشق سابقت رو هم با خودت اوردی) معین هم در پاسخ به او گفت( او فقط دوست عشقمه ) بعد خطاب به من گفت (خاتون جان ممکنه در داشبورد رو باز کنید )من هم اطاعت کردم
_حالا اون بسته رو بردار و بازش کن
+باشه
_خاتون هدیه رو میپذیرن
+دیوونه چ گوشی قشنگی به چ مناسبتی
_معدل بالای خاتون مناسبتشه
+ولی من نمیتونم قبول کنم این خیلی گرون قیمته اگه مامان و بابا ببینن شک ندارم دعوام میکنن
_میتونی بهشون بگی ی هدیس
+باشه مممنون
حالا معین ترمز کرد و پیاده شد و با 4تا لیوان اب البالو برگشت بعد از خوردن اب البالو به سمت پارک کوچکی در حومه ی شهر روانه شدیم وقتی به انجا رسیدیم هر 4 نفر پیاده شدیم داریوش و هانیه به سمتی رفتند و من و معین به سمت خانه ی متروکه ای که بیش از 3 دیوار نداشت
_بهت گفتم من هیچ کاری رو انجام نمیدم مگه اینکه ی سودی برام داشته باشه
+خب راستش نه ولی اگه اینجوریه سودی که از جشن امروز میبری چیه ؟
در حالی که داشت منو به سمت گوشه ی اتاقک مخروبه هدایت میکرد گفت اغوش اروم بخش تو. من را در بغل خودش جا داد تنش داغ بود وقلبش داشت مانند پرنده ای وحشت زده میتپید سرم را روی قلبش گذاشت و اروم گفت مینا گه تو نباشی من دیوونه میشم شالم را از روی سرم انداخت مو های بلندم را نوازش کرد و ارام بوسید حس میکردم اگر قرار باشد تا ابد در اغوش او جا داشته باشم ایرادی ندارد و سرم را روی قلبش نگه داشتم و سینه ستبرش را ارام بوسیدم ولی او دست از بوسیدن من بر نمیداشت و از روی سرم ارام ارام بوسید و به نزدیکی گردنم رسید حسم میگفت اگر نگذارم به لب هایم برسد نزدش با ارزش تر خواهم بود پس ارام سعی کردم از تنش جدا شوم ولی در همان لحظه فهمیدم چقدر قدرتمند است و کاری که نباید میشد انجام شد و لبان داغش به روی لبانم رسید وحشت کرده بودم پس سیلی نسبتا محکمی روی صورتش نواختم او هم که تازه از حال خودش خارج شده بود متوجه وحشت زدگی من شد و هانیه و داریوش را صدا زد من و هانیه روی صندلی عقب نشستیم و من سرم را روی شانه های فرشته زخمی گذاشتم و ارام گریستم و در چشمان معین شرم و پشیمانی را دیدم و از روی حالت چهره اش فهمیدم نگران من است پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد و من وهانیه را درب منزل ما پیاده کرد داریوش هم به هانیه گفت که بهتر است امشب را پیش من بماند هانیه هم پذیرفت وارد خانه که شدیم هانیه رو به من گفت دیدی گفتم اون ی گرگ پست فطرته با ناراحتی گفتم دیدم ولی قانع نشدم اون طبق غریزش عمل کرده پس اختیارش دست خودش نبوده
_ اخه دختر عاقل مگه میشه ادم سالم بخواطر غریضش اختیارش رو از دست بده ؟
+چه بدونم شاید .بهتره ی کم استراحت کنیم
_باشه هر جور راحتی اوه فکر کنم برات اس ام اس اومده
+گوشی رو برداشتم از معین بود پیام این گونه بود
به نام خالق عشق و مراقب تمام زندگیم
مینا جون من واقعا شرمندتم اصلا نمیدونم که چرا این کار زشت رو کردم امید وارم منو ببخشی چون اگه تو منو نبخشی خدا هم نمیبخشه میخواستم بهت بگم که هر وقت از این تنفری که نسبت به من تو وجودت شکل گرفته کم شد جواب پیامم رو بده باور کن که من اصلا قصد بدی نداشتم و قبول کن که ارادم رو از دست داده بودم . شرمندت معین
این پیام دلم را نرم کرد ولی نمیتوانستم به این زودی غرورم را زیر پا بگذارم و جوابش را بدهم ان شب نه پدر ونه مادر خانه نیامدند باز هم کار های زیادی در بیمارستان داشتند پس من توانستم دل سیر گریه کنم و از هانیه بخواهم داستان خون بازی هایش را برایم تعریف کند داستان های جالبی بودند و بعدش هم که هر دو خوابیدیم و چند روزی را با معین حرف نزدم تا اینکه صبح پنجشنبه گوشی دیوانه وار زنگ خورد معین بود گوشی رابرداشتم
+الو سلام
_سلام عزیزم هنوز از من ناراحتی ؟
+اره یکم کاری داشتی
_نه فقط دلم بیش از حد برات تنگ شده بودو میخواستم بهت بگم که امروز بعد از ظهر بیایی باهم دوتایی بریم بیرون
+دل منم برات تنگ شده بود باشه حتما میام ساعت چند؟
_ساعت 3چطوره ؟
+خوبه پس تا بعد
_تابعد خاتون
نمیدانم ان لحظه سرمست از شادی بودم چون فهمیدم من برای او ارزش دارم که برایش مهم هست که از او ناراحتم یانه به هر حال ساعت 12بود و دلم میخواست امروز واقعا برای او دلبری کنم پس سوهان ناخنم را برداشتم و به نوک ناخن هایم حالت گرد دادم و بعد هم لاک مشکی رنگم را هم روی ناخن ها کشیدم و برق لاک را فراموش نکردم برنامه لاک زدن حدود یک ساعتی از وقتم را گرفت به سمت کمد لباس هایم رفتم مانتو و شلوار کتان مشکی شال و کفش پاشنه بلند سفیدم را رداشتم به نظر خودم بی همتا امدم ساعت 1و 45 دقیقه بود به سمت لپ تاپم رفتم واموزش بافت مدل تیغ ماهی را پیدا کردم وتا ساعت دو و نیم مشغول بافت مو هایم شدم و ساعت 3 از خانه خارج شدم
قسمت هشتم
وقتی فهمیدم که دیر شده بود
_سلام مینا
+علیک سلام
_چیه ؟میبینم بهت خوش گذشته نکنه ی بار دیگه هم میخوای.....
+خفه شو .بریم کسی نباید ما رو باهم ببینه
_باشه ولی باید درمورد ی موضوع خاص با هم صحبت کنیم
+چه موضوعی
_مینا من نمیتونم بدون دیدن تو ی ثانیه هم زنده بمونم و برای همین نمیدونم اگه بگم شاید ناراحت بشی ولی من میخوام بیام خواستگاریت
+بزن بغل میخوام پیاده شم
_ نه مینا تو بچه نیستی پس مثل بچه ها رفتار نکن جواب منو بده تو راضی هستی که زن من بشی بخدا اگه بله رو الان بگی دنیا رو به پات میریزم و مراسم رو هر چه زود تر برگزار میکنم
+بزن بغل وگرنه خودمو پرت میکنم بیرون
_باش اروم باش
ماشین را ارام به سمت گوشه خیابان برد و گفت (من میدونم تو هم عاشق منی پس امیدوارم زودتر خانومم بشی )سریع از او دور شدم و سوار اولین تاکسی شدم و به سمت خانه رفتم و تا شب به خودم و تحولاتی که از زمان اشنایی با معین در خودم رخ داده بود فکر کردم و به حرف های هانیه تا اینکه ساعت 11شب بود که تصمیمم را گرفتم گوشی را برداشتم و به معین زنگ زدم
+الو معین
_سلام خانومم خب کی بیام خواستگاریت دختر شاه پریون
+هیچ وقت نمیای چون من تصمیمموگرفتم دیگه بسه خداحافظ تا ابد
صدای شکستن بغض و هق هق گریه اش از ان سوی خط به گوشم رسید و تا حدودی حس قدرت در درونم شعله ور شد ادامه دادم
+دیگه نمیتونم تحملت کنم
_اخه چرا مینا من عاشقتم روانی دلم فقط با تو نمیتونم بدون تو زنده باشم خاتونم
+پس سعی خودتو بکن خداحافظ
_خداحافظ دنیام ولی من بیخیال تو نمیشم هیچ وقت
ان لحظه حس میکردم باری از روی شانه هایم جدا شده بود و حس ارامشی عجیب را داشتم پدر ومادر از راه رسیدند ومن را در اغوش گرفتند چقدر به این اغوش گرم و صمیمی و امن نیاز داشتم
قسمت نهم
وحشتی مرگبار
حدود 10 روز از ان ماجرا گذشت و یک روز در حالی که داشتم به سمت کلاس کنگ فو میرفتم که سمند سفید رنگی کنار پایم ترمز کرد و دستی مرا به سمت داخل خودرو کشید و دستی دیگر روی دهانم را پوشاند ولی برای یک لحظه چهره ی زیبای معین را دیدم که روی دهانم را گرفته و و پسری که پشت فرمان بود همان داریوش بود و من بعد از چند لحظه از هوش رفتم و وقتی به هوش امدم توی یک اتاق کوچک نیمه روشن و خالی بودم بعد از ان چشمم به کیفم افتاد گفتم الان زنگ میزنم به بابا ولی امان از دل غافل که در حالی که تمام وسایلم سالم بودند گوشی ام دو تکه شده بود و سیم کارتش هم شکسته بود توجهم رفته بود به سمت معین و مداوم صدا میکردم معین معین نامرد کجایی اینه دوس داشتن اینه رسم عاشقی ؟ناگهان معین در چهارچوب در ظاهر شد و به سمتم امد
_سلام خاتون نبینم اشکاتوگریه نکن من قربانی داریوش شدم
+تو قربانی ؟منو ول کنید بزارید برم هر دوتاتون حیوونی بیش نیستید البته که صدرحمت ب حیوون
_توالان ترسیدی نمی فهمی چی داری میگی
+من هیچ وقت نمیترسم مخصوصا از شما دونفر
خودم هم میدانستم اشکارا میلرزم غول وحشت ان جنگجوی شجاع درونم را کشته بود و حالا من اسیر و تسلیم او بودم و وقتی این وحشت بیشتر شد که دیدم معین با چشمانی خمار و اغوشی باز به سمتم می اید و ارام مرا در اغوش میگیرد حس کردم تب دارد چون محال بود تن ادم سالمی چون شعله اتش داغ شود.هر نفس او بوی سیگار میداد و وقتی کمی ارام تر شدم و ترس در وجودم کم رنگ تر شد پرسیدم (نگفته بودی سیگاری هستی چرا سیگار میکشی دیوونه؟)
_اعصابم داغون بود وبه ی چیزی تو مایه های مسکن نیاز شدید داشتم
+خب ی ارام بخش میخوردی
_فایده نداشت حتی منو نخوابوند
+دیوونه جونم خب چرا اعصابت بهم ریخته بود
با صدایی که کینه در ان موج میزد گفت (بخواطر حرف های تو مینا من دوستت دارم نمیتونم بدون تو این زندگی رو تحمل کنم )
ارام از زمین جدایم کرد و سرپا ایستادیم و باز هم من را بغل کرد شالم را باز کرد و ارام با مو هایم بازی کرد و ارام بوسید باز هم ارامش عجیبی بر وجودم مسلط شد و باز هم لبانم را بوسید ولی این بار با یک بوسه بیخیال نشد وارام در همان حالت که مرا میبوسید دکمه های مانتو را باز کرد داد زدم (تمومش کن حالم ازت بهم خورد پسره ی هوس باز )خون در صورتش دوید اخم هایش در هم رفت و از چشمانش خمارش شعله های خشم فوران کرد سرم داد زد (الان هر چقدر دوس داری داد بزن کسی تورو اینجا پیدا نمیکنه الان تو اختیارت دست منه حتی اگه بخوام میتونم کاری کنم دیگه دختر نباشی )منظورش را فهمیدم و تنم سرد شد در همین حال بود که غول بی شاخ ودم یعنی همان داریوش وارد اتاق شد و من در کنج اتاق پشت به دیوار کز کرده بودم و این بار هر دو به سمتم امدند و با چشمان دریده شان تنم را پاره پاره کردند و حدود نیم ساعت دیگر من دیگر دوشیزه مینا صالحی پور نبودم و بعد از این که تمام عفت ابروی مرا بر باد هوس های خود دادند اتاق را ترک کردند و مرا با وحشت و بدن درد و تنی کبود تنها گذاشتند و دو روز بعد مرا در یکی از کوچه های نزدیک منزل پیاده کردند و رفتند
قسمت دهم
وقتی که وارد خانه شدم
وقتی در را باز کردم پدر را دیدم جلو در داشت این طرف و ان طرف میرفت و مادرم با چشمانی اشکبار به در زل زده بود و اشک میریخت هر دو وقتی من را دیدند به سمتم امدند و من را در اغوش گرفتند و هر سه در اغوش هم گریستیم و وقتی از من سوال شد که تمام این مدت را کجا بودم با صدایی لرزان و هاکی از وحشت همه چیز را تعریف کردم و بعد هم برای اولین بار مورد تنبیه فیزیکی شدید قرار گرفتم وان شب سپری شد صبح روز بعد در حالی که داشتم فکر میکردم و چشمانم را بسته بودم مادرم فریاد زد اهای پاشو باید بریم دکتر امیدوارم هنوز دختر باشی
_باشه الان میام
+زود باش سریع تر
با سرعت تمام حاضر شدم و به مطب دکتر رفتیم و از وحشت بی هوش شدم وقتی فهمیدم تمام ابرویم فدای ندانم کاری هایم شده است مادر سریع تلفنی به پدر زد
_الو کجایی ؟زود تر بیا دنبالمون باید زود تر بریم کلانتری واسه شکایت
+باشه اومدم
ان روز را هم در دادگاه و کلانتری سپری کردم در حالی که میدانستم من چیز زیادی در مورد معین نمیدانم ولی توانستم تمام سوالات را پاسخ دهم جز یکی(چرا باهاش دوس شدی؟) نمی دانستم جواب این یکی چه میشود تمتم فکرم ان روز میپرسید چرا چرا چرا ؟؟؟؟
حدود 20 روز دیگر معین به همراه داریوش دست گیر شدندو دردادگاه محکوم شدند و داریوش بخواطر شرکت در جرم محکوم به 6ماه حبس و 35 ضربه شلاق و معین بخواطر ادم ربایی و روابط نامشروع محکوم به 20سال حبس و 99ضربه شلاق شد و وقتی همسایه ها متوجه مموضوع شدند پدر ومادرم مجبور به ترک شهرودیار خود شدند وباعثش کسی نیست جز من حالا من مجبور به ترک تحصیل شده ام و نمیدانم چرا این کار را کردم
نیم نگاهی به گذشته
الان حدود 10 سالی از ان ماجرای شوم میگذرد ومن هنوز فکر میکنم اگر روابطم با والدینم خوب بود اگر ان روز صدای قهقه های پسران توجه من را جلب نمیکرد و اگر ان روز شوم دستم به سمت تکه کاغذ نمی رفت اگر ان روز به کلاس نمی رفتم اگر ان تصمیم لعنتی حاکی از اینکه میخواهم کمی ارایش کنم را نمیگرفتم چه میشد الان میناصالحی پور چه کسی می بود ولی افسوس که قلبم را بر عقلم برتر داشت و الان مینا صالحی پور دختری است افسرده و غمگین است که کسی اجازه نمیدهد او با فرزندش رفت وامد کند و حالا این دختر بار ها قصد خودکشی داشته ولی خداخاسته که این دختر زنده بماند و کسی اورا به عنوان عضویی از جامعه نمیشناسد
برچسب:
نویسنده: آناهیتا مهدوی